مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
395
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
برادر تو خجل شدم كه چنان هديتى گرانمايه از بهر من آورد . جلنار نيز شكر احسان برادر بجاآورد . صالح گفت : اى ملك ، شكر تو بر ما واجبست . كه تو به خواهر من احسان كردهاى و پيش از آنكه از ما خوبى ببينى ، خوبيها بجاى او كردهاى . من شكر ترا شمار نتوانم كرد * يك شكر تو از هزار نتوانم كرد پس از آن صالح برپاى خاسته ، گفت : اى ملك ، ما اگر سالها در خدمت تو باشيم ، پاداش احسان تو نتوانيم بجاآورد . و لكن همىخواهم كه از احسان خود ، ما را اجازت بازگشت دهى كه ببلاد و پيوندان خويشتن مشتاقيم . و اى ملك ، تا زندهايم از تو و از خواهر و پسر خواهر نخواهيم بريد . به خدا سوگند كه دورى شما بر ما دشوار است . و لكن چاره نداريم . كه ما در دريا پرورش يافتهايم و در خشكى ، خرسند نتوانيم زيست . ملك چون سخن او بشنيد ، برپاى خاست كه ايشان را وداع كند . ايشان بگريستند و گفتند : به زودى در نزد شما خواهيم بود . پس از آن به دريا شدند و همىرفتند تا از ديده پنهان گشتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهل و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پيوندان جلنار از ديده ناپديد شدند . و ملك جلنار را بسى اكرام كرد و پسر را بتربيتهاى نيكو پرورش ميداد . و خالو و جده و خالهء ملكزاده هرچندگاهى بقصر ملك درميامدند و ماهى دو ماهى در آنجا اقامت كرده ، بازمىگشتند . و پسر را هرچه كه سال زياده ميشد ، جمال زياده ميگشت . تا اينكه پانزده ساله شد . در جمال و كفال بغايت رسيد و خط و قرائت و نحو و لغت بياموخت و در فنون تير و تيغ و سوارى ، شهرهء شهر گشت . و در شهر ، مرد و زنى نماند مگر اينكه محاسن او را حديث ميكردند . او بمضمون